خدای عزیز یلدا

خیلی نگرانم...

نگران لحظه لحظه ی زندگیم ...

میدونم همیشه کنارمی ...

همیشه به حرفام گوش میدی ....

میدونم تا وقتی تو رو دارم از هیچی نباید بترسم .... اما

یلدا از خودش می ترسه ...

از درون ضعیفش...

از ایمان متزلزلش....

از گناه درونش ....

خدایا می ترسم ... می ترسم...

لایق این خوشبختی که تو بهم دادی نباشم ....

خدایا

ضعیفی یلدا رو به دوست داشتنش ببخش ...

و هر آنچه را که تو به او دادی

برایش حفظ کن.

خیلی دوست دارم ...ممنونم که اجازه میدی این جمله رو بهت بگم....

جمعه ٢٠ خرداد ،۱۳٩٠ - ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ

 

دوستت دارم...

سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳٩٠ - ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ

 

عزیز یلدا

دل یلدا خیلی سنگینه... نمیدونم تو این همه سال (!) این همه سنگ از کجا تو دلش تلنبار شده؟

دوست داشتنی یلدا...

یعنی دیگه اون دوران نمیاد؟

اون کنده شدنها؟

نه اینکه فکر کنی امید ندارمااااا نه...نه اینکه فکر کنی یادم رفته که تو همه ی این سالها چطور پشتم بودی پا به پام کمکم کردی ..... فقط ... فقط... یلدا سنگین شده....یلدا بیشتر از اونی که خودشو زیر ذره بین ببینه دیگران و نقد می کنه! یادش رفته که اول از همه مسئول خراب کردن و ساختن خودشه!

خدایاااااااااا ........ دلم یه صافی می خواد ... یه سیلی محکم... یه جور که چنان دور خودم بچرخم تا چشمهام وا بشه ... دوباره ببینه ... همونجور که قبلا می دید ...حس می کرد .... درک می کرد .... لذت می برد ... پر میشد .... کیف می کرد ....

خدایا .... یلدا خیلی خیلی شرمنده است ...

شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - ٤:٥٦ ‎ق.ظ

 

عزیز یلدا

محتاج باریدنم...

چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - ٤:٤٦ ‎ب.ظ

 

عزیردل یلدا

آنچه در سر یلدا می گذرد را

خودت الک کن...

چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - ٩:٥٥ ‎ق.ظ

 

بی تو

یلدا هیچ است عزیز دل یلدا...

کوتاهی یلدا را به عظمت آنچه خلق کرده ای ... ببخش.

چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - ۸:۱٤ ‎ق.ظ

 

خوشحالم که یلدا نفس می کشه

و زنده است.

خدای یلدا

دستهای یلدا رو می گیری بلند بشه؟

دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠ - ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ

 

می بينی يلدا ....

چند وقته ننوشتی؟

انگاری بعد ماه رمضون يه مهر گنده سکوت به لبات خورده ...

انگاری به دفعه دلت خالی شده ...

انگاری تو هوا يه دفعه معلق شدی و هيچ کشش زمينی تو رو بر نمی گردونه ... 

انگاری چشات هيچی نمی بينن ...

هيچ حسی نداری ...

با اين همه سوزنی که به سر انگشتات فرو می شه .... هيچ دردی و هم حتی حس نمی کنی ...

مثل اين می مونی که رو آب دريا دراز کشيدی و اونقدر سبکی که حتی تو آب فرو هم نمیری ...

انگاری  آبم از تو سنگين تر شده !!!!

فقط نمی دونم ..... اين اشکها ت چيه و چرا ولت نمی کنه ؟!!!!!

 

 

 

دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥ - ٥:۱۱ ‎ق.ظ

 

يلدا می بينی؟

تموم شد ... تموم شد ... تموم شد .

به همين راحتی...!درست به کوتاهی چرخوندن سرت . درست به همون اندازه يی که وقت نداشته باشی جلو تو ببينی ... يا اينکه بفهمی کجايی...

... عجب ۱ ماهی بود ... واقعا يلداتو اين ۱ ماه به دست آورد يا اينکه ... فقط از دست داد؟

دلم می خواست تو اين وبلاگ کلی از صحيفه سجاديه بگم و بنويسم .همونايی که وقتی می خوندم دلم می رفت .... همونايی که بی اختيار اشکمو در می آورد ... اما ...

وااااااااااای يلدا

چقدر زور داره که تو خونت يه چيزيو داشته باشی و نتونی بازش کنی ...يا نه ... بد تر اونکه يه چيزی و بخوای و ديگه نتونی بری بخريش ...

نشد يلدا ... نشد . اشکال نداره ... اينم مثل بقيه چيزا ... که خواستی و .... .

خوب .يلدا ...

خوشحالم که تو رو دارم ...

يلدايی که هميشه تحملم کرده ...

خسته ام يلدا .... دلم می خواد بخوابم . تو اين ۱ ماه که ...... بگذريم .

راستی خدای عزيز يلدا ...

يلدا می دونه که سفره ی قشنگت هميشه بازه ... و محدود به ۱ ماه نيست و ميدونه چقدر يلدا رو دوست داری ... اما عزيز دلم ... تو هم بيا کنارم بشين .خوردن کنار تو ... لطف ديگه يی داره .دوشت دارم . خيلی .

سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥ - ۳:٥۳ ‎ق.ظ

 

يلدا...

دلش حرفهايی آشنا می خواهد ....

اما ديگر نه از خود ...

نه..

خود ديگر نه ...

يلدا....دوست دارد همراه تو .... بهترينها را بشنود ... گوش می دهی؟

........................

ای بی نيازترين ، اينک ما بندگان توايم ، در پيشگاه تو

و من از همه محتاج تر .

پس به توانگری خويش حال ما درويشان را نيکو گردان

و به منع عطا قطع اميد ما مکن

تا آن کسی که از تو طلب سعادت می کند بدبخت نگردد

و آن که از فضل تو چشم عطا دارد نوميد نشود .

 از ( صحيفه سجاديه)

                                                                                 آمين.

یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥ - ۳:٠٢ ‎ق.ظ






_____________

_____________
________

________
_____________