يلدا می بينی؟
تموم شد ... تموم شد ... تموم شد .
به همين راحتی...!درست به کوتاهی چرخوندن سرت . درست به همون اندازه يی که وقت نداشته باشی جلو تو ببينی ... يا اينکه بفهمی کجايی...
... عجب ۱ ماهی بود ... واقعا يلداتو اين ۱ ماه به دست آورد يا اينکه ... فقط از دست داد؟
دلم می خواست تو اين وبلاگ کلی از صحيفه سجاديه بگم و بنويسم .همونايی که وقتی می خوندم دلم می رفت .... همونايی که بی اختيار اشکمو در می آورد ... اما ...
وااااااااااای يلدا
چقدر زور داره که تو خونت يه چيزيو داشته باشی و نتونی بازش کنی ...يا نه ... بد تر اونکه يه چيزی و بخوای و ديگه نتونی بری بخريش ...
نشد يلدا ... نشد . اشکال نداره ... اينم مثل بقيه چيزا ... که خواستی و .... .
خوب .يلدا ...
خوشحالم که تو رو دارم ...
يلدايی که هميشه تحملم کرده ...
خسته ام يلدا .... دلم می خواد بخوابم . تو اين ۱ ماه که ...... بگذريم .
راستی خدای عزيز يلدا ...
يلدا می دونه که سفره ی قشنگت هميشه بازه ... و محدود به ۱ ماه نيست و ميدونه چقدر يلدا رو دوست داری ... اما عزيز دلم ... تو هم بيا کنارم بشين .خوردن کنار تو ... لطف ديگه يی داره .دوشت دارم . خيلی .